خداوند گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری دختری هستم چهارده ساله ( از اهالی بم، مادرم همسر دوم پدرم بود و هردو دارای اعتیاد به مواد مخدر
فاطیما دخترک قصه ما… دخترک قصه ی ما چیزی زیادی از زندگی ندانست، کودک بود که پدرش را در اثر زلزله دلخراش بم از
به نام خالق زیبایی ها… من حاصل ازدواج پدر و مادری از اهالی کرمانشاه هستم. پدرم که علیرغم نارضایتی خانواده برای پیدا کردن کار به
زبسمه الله اول خوانم خدارا زمشتی خاک آدم ساخت مارا نامم آزاده است؛ دختری از توابع شهرستان بم در روستای علی آباد تدین، در یک روز گرم تابستانی که همه
درد را از هر طرف نوشتم درد بود از وقتی دیده به جهان گشودم، اعتیاد به مانند خون و گوشت در من رشد کرده بود و من نا
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود بعد از خدا جز غم و درد چیزی نبود… می خواهم قصه زندگی ام را بیان می کنم؛ قصه ای که خودم در خلقت آن نقشی ندارم. من حاصل
تنها چیزی که از زندگی آموختم غم بود… کودکی ام در فقر و در روستایی دور افتاده گذشت. هر چه بود جز فقر نبود. گلیم بخت من را
من حاصل بی رحمی روزگارم…. بی آنکه اختیاری در سرنوشتم داشته باشم در خانواده ای دیده به جهان گشودم که جز فقر، اعتیاد و بدبختی
من تاوان کدامین گناه بوده ام؟ در خاطرات کودکی ام قدم میزنم، خاطراتی که جز درد و سیاهی چیزی ندارد. کودکی ام را که مثل یک
رویای صادقانه نامم آزاده است دختری از توابع شهرستان بم در روستای علی آباد تدین ، در یک روز گرم تابستانی که