زندگینامه باران من از همان نخستین روز تولدم احساس کردم که تیره بختم درست از همان روزی که تک و تنها در
شهد توانمندی مادر خیره به دور دستها نگاه می کرد. غبار پیری زود بر چهره اش نشسته بود. غم درونش در میان
تقدیر شیرین من چه باشم چه نباشم، خورشید طلوع خواهد کرد. ستاره ها چشمک خواهند زد. زندگی پایدار خواهد ماند . چه
ناپدریهایِ پدرانه “سرم درد می کنه ، بدنم بی تابه . قرص استامینوفن دارین؟فقط یه دونه ، یه دونه استامینوفن بدین .دیگه
نامهری های نامادری در دادگاه ، پشت درب اتاق دادستان بودیم که پدر و نا مادریِ ستاره از پله ها بالاآمدند. وقتی چشم
هویت ماندگار چند روزی هست که مرتب به بهزیستی زنگ می زنم و مسرانه پیگیرِ فرزند خواندگی مرجان هستم . امروز مسئول
سرو ایستاده بعد از گذشت 93 سال، هم چون سرو ایستاده ام. قد خم نخواهم کرد. هم چون کوهی استوار خواهم ماند.
خواهران بی پناه هوای سرد پاییزی سوز سردی با خود به همراه داشت که حتی استخوانها تاب تحمل آن را نداشتند .ابرها در